فقط به خاطر تو
خاطرات و دست نوشته هاي يك مهندس نرم‌افزار!

 

پنج شنبه و جمعه - ١۵ و ١۶ مردادماه ١٣٨٨

صعود به دومین قله ی مرتفع ایران، علم کوه ۴٨۵٠ متری از مسیر حصارچال


حاضرین:

خانم ها: عاطفه، سمانه، آرزو، ستایش، سارا، لیلا، بتی

 و آقایان: شاهین، احسان (خودم)، احمد، سعید، رضا حاجی پور، بهمن (میلاد)، طاهر، آیدین، ابراهیم

و به سرپرستی خوب آقای احمد ن.

 

به نظرم به غیر از تاخیری که در میدان نوبنیاد برای رسیدن مینی بوس به وجود اومد و آن هم به دلیلی موجه بود برنامه برای شاید اولین بار در بهمن On Time برگزار شد.یعنی راس ساعت رسیدیم ونک و دوستان هم راس ساعت حاضر بودند و فقط سوار شدیم و حرکت کردیم...نیشخند این روند حتی تا پایان برنامه هم وجود داشت و همه چی (به غیر از مواردی که واقعا امکان پذیر نبود و گاهی هم دست ما نبود) سر ساعت خودش انجام شد...لبخند


مناظر بی نظیر بود و یاران همه جمع...مینی بوس سواری و طبیعت زیبای شمال باعث شده بود که بچه ها از لحظاتشون نهایت استفاده رو ببرن...من به شخصه از قرارگاه فدراسیون و امکانات بی نظیری که داشت متعجب بودم...نهار رو صرف کردیم و آماده ی عزیمت با نیسان ها می شدیم که...

اوه مای گاد...همون Ohhhhhhhhhhhhh,myyyyyyyyyy godddddddddddddd خودمون...تعجب بچه های با محبت بهمن خصوصا سعید و ستایش چنان سورپرایزی نمودند ما را که نگو و نپرس...خوشمزهاز کیکی رونمایی می کنند و کادویی روی میز می گذارند...گلدان گلی توسط بتی روی میز قرار می گیرد و ...


بله...دوستان برای بنده جشن تولد گرفتند و ما را به فضا بردند اساسی...خیال باطل حقیقتا هیجان زده شدم و به داشتنشون افتخار کردم...تصور کنید...همیشه به این فکر می کردم که برنامه های اینچنینیمونو چه خوب می شد اگه تو کوه برگزار می کردیم...یا در قالب یه برنامه ی سبک کوهپیمایی...حالا چه برنامه ای از این بهتر؟؟

صعود به علم کوه...!!! تشویق


خلاصه عکس ها به یادگار گرفته شد و در نهایت انرژی آماده ی سوار شدن به نیسان ها شدیم که مسیر قرارگاه رودبارک تا تنگه گلو  که حدود یک ساعت و نیم در جاده ی فوق العاده مسطح!!! نیشخند زمان می برد رو طی کنیم...


و چقدر خندیدیم و خواندیم و لذت بردیم...کوه ها در مه خالص...منظره های پارسال سبلان برام تداعی می شد...خواب


خلاصه با 2 ساعت و اندی پیاده روی رسیدیم به دشت حصارچال و شب کاملا مهتابی رو در کمپ بهمن با 5 چادر سپری می کنیم...روحیه ها عالی است و فضا دوست داشتنی...کوله های حمله بسته می شود و فردا صبح به قصد قله از خواب بیدار می شویم...هوا سرد است و نیاز به لباس گرم داریم...


در میان راه از 16 نفر طاهر و سارا از ادامه ی مسیر انصراف می دهند...در ادامه با پیشنهاد مدبرانه ی سرپرست برنامه 5 نفر دیگر به همراه خود سرپرست از ادامه ی مسیر به دلایل ارتفاع زدگی و جلوگیری از هرگونه حادثه ی محتمل دیگر انصراف می دهند و تیم نهایی متشکل از آرزو، لیلا، آیدین، ابراهیم، سعید، شاهین، بهمن (میلاد) و بنده به قصد قله و حمله ی نهایی آماده ی حرکت می شویم...قرار بر این است که سعید سرپرست باشد و ابراهیم سرقدم...حرکت می کنیم...انگیزه فوق العاده است و بچه ها مصمم...سرعت گروه بیشتر می شود...نمای قله های خرسان را پشت سر می گذاریم و در سمت چپ جانپناه خرسان جلب توجه می کند.نهایتا در ساعت 10:30 بر فراز علم کوه هستیم و شور و شوق و هیجان اعماق وجودمان را در بر گرفته است...فیلم و عکس ثبت می کنیم و در این صعود متشکر دوستان همراهمان هستیم و صد افسوس می خوریم که در کنارمان تا لحظه ی آخر نیستند...همین طور یاد دوستان غایب مثل بهزاد و مرتضی و مرجان و ... دیگر عزیزان هستیم...دل شکسته


دیواره ی علم کوه کافشن گورتکس سعید و چفیه اش را می بلعد و حرکت در آن مسیر ریسک بالایی دارد...دوست نداریم برنامه به کاممان تلخ شود...پس قید آن را می زنیم...عظمت سیاه کمان، چالون و میان سه چال و دشت سرچال و یخچال های طبیعی منطقه فوق العاده مسحورکننده است...


نزدیک خدا هستیم بار دیگر و در سالگرد صعودمان به دماوند...پارسال همین موقع جایی نزدیک خدا بودیم...


خدا را شکر می کنم که توانستم سه قله ی اول ایران رو فتح کرده باشم...بغل


پس از 45 دقیقه استراحت عزم فرود می کنیم...در حالی که " ای ایران ای مرز پرگهر " رو می خونیم مسیر شن اسکی رو پایین می یایم و با نهایت سرعت نهایتا راس ساعت مقرر یعنی 14 کنار دوستان در حصارچال هستیم...همدیگر  را در آغوش می گیریم و آنها هم از موفقیت ما خشنودند...به این می گویند همدلی در گروه...که گروهی از خواسته ی خود می گذرند و اجازه می دهند که صعود با شرایط بهتر توسط دوستانشان برگزار شود و این یعنی اوج فهمیدگی...طبیعی است که چنین فرزانگانی با صعود ما خوشحال می شوند و انگار خودشان بر قله قدم نهاده اند...گروهی چادرها را جمع کرده و آماده ی عظیمت به تنگه گلو هستند. ظاهرا برای یکی از دوستان مشکل تنفسی پیش اومده و شرایط حاد بوده...اما همه چیز به خیر گذشته...


خوب...بر می گردیم...با نیسان و سپس استراحت در قرارگاه و نهاری بالفور...مینی بوس...جاده ی کلاردشت-مرزن آباد و مثل همیشه پیگیری پویای عزیز برای سراغ گیری از احوال بچه ها...و محبت همیشگی او...


طبیعت جاده چالوس در هنگام تاریکی هوا و فضای پرنشاط مینی بوس که از یک کوهنوردی سنگین با دست پر برمی گرده...همنوایی در انتهای مینی بوس با آهنگ های دلی از مهستی و گوگوش و ... و یادگاری هایی که بچه ها در "برنده تنهاست" اهدایی به من می نویسند... یادی که از این برنامه در خاطره ها می ماند...قلب


از احمد عزیز به خاطر سرپرستی خوبش تشکر می کنم و نیز از همه ی دوستانی که آمدند و همراهی کردند...گاوچران

 

*******************************

 

پ.ن 1 : رونوشت شد در کلوب گروه کوهنوردی بهمن

 

پ.ن 2 : امروز - 7:45 صبح - ایستگاه BRT چهارراه ولی عصر و باز هم شوک...!! برای سومین بار... هیپنوتیزم

 

پ.ن 3 : نمی دونم چرا هنگ می کنم...باید منطقی برخورد کنیم...چرا نمی شه؟؟!!

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()
Blog Skin