فقط به خاطر تو
خاطرات و دست نوشته هاي يك مهندس نرم‌افزار!

 

 

گفتمش دل می‌خری؟پرسید چند؟

                 گفتمش دل مال تو، تنها بخند

 

                              خنده کرد و دل ز دستانم ربود

                                             تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

                                                          دل ز دستش روی خاک افتاده بود

                                                                       جای پایش روی دل جا مانده بود!

 

لحظاتی برای دلم: چقدر خوبه تعمق در گذشته...

لحظاتی برای دلم: فرصت‌دادن هم قشنگه...

لحظاتی برای دلم: لحظه‌ای شنیدن هم قشنگه...

لحظاتی برای دلم: صبوری هم قشنگه...

لحظاتی برای دلم: مرورکردن مواضع قبلی هم قشنگه...

لحظاتی برای دلم: وقتی می‌بینی کسی داره دقیقا عکس حرف‌های گذشته‌ش عمل می کنه واقعا حیرت‌آوره...

لحظاتی برای دلم: متنفر می‌شیم...

لحظاتی برای دلم: ازمون متنفر می‌شن...

 

گاهی فقط سکوت...

سکوت...

 

لحظاتی برای دلم: دیدنت تقریبا هرچند روز یکبار فکرمو مشوش می‌کنه...

لحظاتی برای دلم: از روی خستگی وقتی از پنجره طبقه چهارم خیره می‌شم به منظره پارک، بی‌اختیار زوم می‌شم روی آنتن پشت‌بام اون ساختمون لعنتی...

لحظاتی برای دلم: می‌مونم که باید گفت یا باید کُشت................................!!!

لحظاتی برای دلم: فقط دوست دارم ذهن ِ منفی آدما رو جلا بدم...کاش بشه...

 

دلم یه کنسرت صادقی می‌خواد واسه این‌که با تموم احساسم، با حُرم نفَسَم، زمزمه کنم:

 

خدا رو چه دیدی...

شاید با تو باشم

شاید با نگاهت

از این غم رها شم

خدا رو چه دیدی

شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم این عشقو بلد شد

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون

بازم چشم به راهت...

 

خدا رو چه دیدی....

تو شاید بمونی

شاید غصه‌هامو تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی

شاید دل سپردی

شاید عشقمونو تو از یاد نبردی

هنوز بی قرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون

بازم چشم به راهت...

 

تو ترسی نداری

از عشقو جدایی

می‌خوای پر بگیری

به سمت رهایی

برای تو موندن دلیلی نداره

برات حرف رفتن شده راه چاره...

 

خدا رو چه دیدی....

تو شاید بمونی

شاید غصه‌هامو تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی

شاید دل سپردی

شاید عشقمونو تو از یاد نبردی

 

 

خدا رو چه دیدی...

                خدا رو چه دیدی............................................

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

پایان خدمت!

 

پایان خدمت!

 

 

حرفا باشه واسه یه فرصت بهتر...!!

 

 

یاد اون پوستر اتاقم می‌افتم:

 

آزادی بی‌تعهدی نیست، توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است!

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

باز هم شمارش معکوس...

 

باز هم یه پایان دیگه...

 

باز هم انتظار برای اتمام گذری دیگر در دفتر زندگی...

 

و انتقالی جدید به مرحله‌ای دیگر...

 

...و این بار نبود 10 روز خدمت ت ت...؟؟؟ از خود راضی

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

دنیای ریا و تزویر

دنیای شک و تردید

دنیای سرنگ های آلوده

دنیای سیب زمینی با فالوده

دنیای هست های نیست

دنیای نیست های هست

دنیای عشق های تهی

دنیای تهی های از عشق

دنیای لبریز از فناوری

دنیای تهی از فناوری

دنیای دوست داشتن های کذب

دنیای سیاست بازی در حزب

دنیای دغدغه های جوانی

دنیای سفسطه های خیالی

دنیای خیال و اوهام

دنیای به ظاهر آرام

دنیای پر از راز و نیاز

دنیای ریا در مایه ی ناز...

 

*****************************

 

من هم از دوستان عزیزم، محمد (پسری با کفش های کتانی) ، آرزو (صید قزل آلا در مدرسه) و مهسا (همیشه بهار) دعوت می‌کنم که همین کاری رو که من به دعوت بهزاد (دکتر بهین و افسانه های ایران و جهان) انجام دادم ادامه بدن...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

                   تو داری می رسی به قله ی کوه

                            داری هر لحظه از من دور می شی

                                         ازم دل می کنی مجبور می شی

 

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

          اگه رو قله سردت شد صدام کن

                       یه رنگ مرده از رنگین کمونم

                                   من این پایین نمی تونم بمونم

 

خودم گفتم که تلخه روزگارت

              منو بیرون بریز از کوله بارت

                        دلم می مرد و راه بغضو سد کرد

                                       به خاطر خودت دستاتو رد کرد

 

برو بالاتر از اینی که هستی

             تو بغض هر دوتامونو شکستی

                         با چشم تر اگه تو مه بشینی

                                       کسی شاید شبیه من ببینی

 

منم اون که تو رو داده به مهتاب

               کسی که روتو می پوشونه تو خواب

                             کسی که واسه دنیای تو کم نیست

                                          می خوام یادم نره دست خودم نیست

 

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

              اگه رو قله سردت شد صدام کن

                              یه رنگ مرده از رنگین کمونم

                                         من این پایین نمی تونم بمونم1

 

************************

 

پ.ن 1 : چه چیزی می تونه دلچسب تر از گوش کردن آلبوم جدید علی لهراسبی به اسم 14 در یه روز جمعه با یه هوای توپ تو خونه پای کامپیوتر باشه...درست وقتی که داری کارهای عقب افتاده تو هم انجام می دی و تازه ترانه ای توش باشه به اسم کوه که هوای دل آدمو عقشولی می کنه...به شدت توصیه می کنم گوش کردن این ترانه و آلبوم رو...با صداش زندگی می کنم...قلب

 

پ.ن 2 : این روزا فرصتم خیلی کم شده...به شدت می خوام بنویسم، ولی انگار نمی شه همه چیز اینجا ثبت بشه...از این که با خانواده می ریم نوک قله توچال، چیزی که شاید خوابشم نمی دیدم و یا از مسافرت های شخصی و گروهی و صعودهای تیمی با بهمن...گاوچران

 

پ.ن 3 : روز شنبه 7 آذر، روز عید سعید قربان...عصر با مادر از سفر بر می گردیم...پشت فرمون مدت ها سکوتم شکسته می شه...صحبت هایی که شاید هیچ وقت مطرح نشده بود و وقتی تهران هستیم احساس سبکی عجیبی می کنم...خیال باطل

 

پ.ن 4 : و در ادامه یکشنبه 8 آذر، روز مشخص شدن حقایقی دیگر برای من و تفکر عمیق بر آنچه پیش رویمان است...و تنها پناه بردن به ذات یگانه اش...خنثی

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

امروز 17 آبان 1388 سالروز تولد این وبلاگه...

 

7 سال وبلاگ نویسی...جسته و گریخته...امیدوارم مستمر بمونم...

 

هفت سال گذشت و هر سال مسئولیت سخت تر و حساس تر...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها هم تمام شد...

 

فارغ از انرژی ای که برای نمایشگاه گذاشتم و صرف وقت کاملم تحولاتی که در این نمایشگاه مشاهده شد جالب توجه بود...از این نکته خرسندم که محل خدمتم، محل کار دائم من نخواهد بود و اگر فعلا هستم صرفا به خاطر این است که دوران سربازی است...به نظرم با مردم بودن و درد دل مردم را نوشتن بزرگترین دغدغه یک رسانه اطلاع رسانی است و این حلقه مفقوده پایگاه اطلاع رسانی ماست...زمانی که مردم به غرفه ما می آمدند و اخبار و خبرنامه ها و سایت ما را می دیدند به جز عده ی قلیلی که معلوم الحال بودند و خودی، مابقی با سوال وابسته به کجایید و این قسم سؤال ها شکشان تبدیل به یقین می شد و با نیشخندی غرفه را ترک می کردند...

 

از طرف دیگر برخی نیز می ماندند و ساعت ها بحث و مناظره در مقابل غرفه شکل می گرفت...ما که مسئول فنی بودیم و تا حدی هم عکاس مهمانان غرفه...نکته جالب دیگر نمایشگاه این بود که بنده با کلی وزیر فعلی و اسبق، مقام و چهره سیاسی و نماینده مجلس، فوتبالیست و ورزشکار و ... از نزدیک دیدار داشتم و با برخیشان چانه زنی های خاص نمایشگاهی...

 

یک هفته در کوران نمایشگاه حاشیه های زیادی داشتیم و از تکه های قابل ذکر می شه به حضور کروبی (که البته جمعه بود و من حضور نداشتم) و علیرضا بهشتی اشاره کرد...فکر می کنم با گذشت پنج ماه و اندی از انتخابات مردم حداقل تهران همچنان به نتیجه انتخابات معترض هستند و پای حرفشان ایستاده اند...این را می شد از بحث های داغ و دائمی جلوی غرفه های خبرگزاری ها، پایگاه ها و روزنامه های حامی دولت مثل فارس، برنا، جهان نیوز، رجانیوز، کیهان، جوان و وطن امروز به خوبی مشاهده کرد.

 

و در پایان مهجور بودند روزنامه هایی مثل اعتماد و آفتاب یزد و حیات نو و مردم سالاری و ...

درست مثل همیشه...

 

حدادعادل رئیس سابق مجلس شورای اسلامی و بنده

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

سه شنبه 21 مهر بعد از خرید برخی اقلام از بازار کامپیوتر ایران هوس پیاده روی به سرم زد...از میدان ولی عصر به سمت ایستگاه مترو هفت تیر...مسیری که بارها یادآور خاطرات بس نزدیک و دور من است...

 

از سفره خانه سنتی زند نبش ویلا عبور می کنم...به یاد مراسم دومین سالگرد بهمن...ابتدای پل کریمخان در پیاده روی غرب به شرق دو خانم کنار هم گرم گفتگو هستند و در حال حرکت...چند قدمی عقب تر دست به سینه و آرام در حال حرکت هستم...این قسمت بسیار تاریک و فاقد روشنایی است...مردی مشکوک از نظر چهره که کنار جداول خیابان روی دو پایش نشسته بود به محض دیدن خانم ها و احتمالا کیف های همراهشان به طرز سریعی بلند می شود و دنبال آن ها به راه می افتد...و این آغاز حمایت من است از آن دو خانم...احساس می کنم باید به عنوان تنها مرد آن پیاده رو که متوجه حرکات مشکوک آن مزاحم (که به ظاهر معتاد هم بود!!) شده بود به کمک آن ها بشتابم...زیر چشمی هواسم را جمع می کنم و سرعتم را تندتر...مرد موقعیت را مناسب می بیند...سرعت را تندتر می کند و در یک قدمی آن هاست که یک لحظه یکی از خانم ها به سمت راست برمی گردد...و اوست که دست دراز شده خود را سریع به عقب می کشد و برمی گردد و خودش را به آن راه می زند...سریع خودم را به دو خانم جوان نزدیک می کنم و متوجه مسئله شان می کنم...از من می خواهند تا قسمتی از مسیر همراهیشان کنم...همه چیز ختم به خیر می شود...اندکی جلوتر با رسیدن به روشنایی مغازه ها خانم ها هم جدا می شوند و در آسایش و هیاهوی مردم حاضر در پیاده رو گم می شوند...خیالم راحت است که مرد مزاحم دیگر در تعقیب آن ها نیست...از مقابل درب دفتر روزنامه "اعتماد ملی" عبور می کنم...وانتی پارک است و افراد دفتر در حال نقل و انتقال اسباب و اثاثیه هستند...دلم به حالشان می سوزد که روزنامه وزینشان به دلایل غیرمنطقی و جناحی توقیف شده است...

 

برداشتم از اتفاقات پیش آمده این است:

موج سبز و آزادی بیان و اندیشه و تفکر جدید و همه ی ملحقاتش پر...

سلام مجدد به سرقت و ناامنی و فساد و فحشا و فقر فرهنگی و دروغ و همه ی ملحقاتش...

 

باز هم دست به سینه به فکر فرو می روم و  قدم می زنم...با چک کردن موجودی عابر بانکم باز تسلیم شرایط می شوم...میدان هفت تیر هستم...هیاهوی مانتوفروش ها و دختران به ظاهر شاد و در دل پر از ناامیدی و پوچی...اضافه می کنم تاخیرهای مترو...کیف قاپی های اخیر پارک طالقانی و ... را...

 

یه جمله قشنگ تو مترو دیدم:

سراب شما را سیراب نمی کند...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()

 

برای دومین بار تو زندگیم انگار بالاخره طلبیده شدم...اونم بعد گذشت شاید حدود یازده دوازده سال که برای اولین بار رفتم مشهد...از الان نوای "رضا رضا" تو ذهنمه...برای دانلود از این لینک استفاده کنین...

 

دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی                                 حرم امام رضا (ع)                   

من تو رو نگات کنم، تو هم منو صدا  کنی

قربون چشات برم،  از راه دوری اومدم

جای دوری نمیره، اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه، تویی که تنها می تونی

قفسو واکنی و پرنده رو رها کنی

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه

می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی

تو سرت شلوغه و زیردستیات فراوونند

از خدا میخوام، کمی نیگا به زیرپات کنی

                            تو غریبی و منم غریبم، اما...

                                         چی می شه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی

                                                           دوست دارم تو ایونِ آینه ات از صبح تا غروب

                                                       من با تو صفا کنم، تو هم منو دعا کنی

                                                 به وفای کفترای حرمت

من می خوام کفتری باشم، که تنها تو منو هوا کنی

           دلمو گره زدم به پنجره ات دارم می رم

                       دوست دارم تا من میام، زود گره ها رو واکنی

                                 صد هزار دفعه هم شده پای ضریح زار می زنم

                                                          تا یه بار دلت بسوزه، دردامو دوا کنی

                               دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب

                     من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

 

 

***********************

 

پ.ن 1 : انشاالله از فردا تا عید فطر با بچه های بهمن و مامان پیش امام رضا هستم...نایب الزیاره ی همه شماییم...

 

پ.ن 2 : سرود "رضا رضا" رو بچه های گروه سرود آباده روی شعر زیبای "سهیل محمودی" خوندن...حال و هواش معرکه س...آدم دوست داره چشم بدوزه به بارگاه و زمزمه ش کنه...از کارای دیگه ی این گروه که شاید خاطرات کودکی ما رو تداعی می کنه سرود "قصه ی بابا" یا "مادر مادر" با بیت "دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره..." و با لهجه ی زیبای شیرازیه که بارها تو برنامه کودک پخش می شد...می تونین روی یوتیوب ببینین و دانلود کنینش...اینم لینکش...

 

پ.ن 3 : یاد پارسال همین موقع ها می افتم که دلم تو پادگان آموزشی خاتمی با بچه ها بود که مشهد بودن...وقتی تو نمازخونه آخر ِنمازهامون بر می گشتیمو سلام می دادیم و چشمای من بارونی می شد :

 

السلام علیک یا مولا

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا معین الضعفاء و الفقراء

السلطان، یا ابوالحسن

یا علی ابن موسی الرضا

و رحمة الله و برکاته

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ توسط احسان | پيام ها ()
Blog Skin